قم شناسی (38) كرامات مسجد جمکران قسمت اول
شفای بيمار اعصاب و روان
شفای کامل روحی
شفاى ديسك كمر در نيمه شعبان
رفع مشكل شهريه طلاب
عنايت امام زمان به حوزههاى علميه
دستور ارجاع به آيةاللَّه حائرى
شفاى بيمارى لوپوس
نجات سرنشينان هواپيما
شفاى سرطان بدخيم
شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان
شفاى بيمارى يكى از آزادگان
رفع مشكل نازائى و بچه دار شدن
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=16
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=15
شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى بيمارى سرطان بدخيم مغز استخوان
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران شماره 172
مشخصات: خانم ط - م، 22ساله، ديپلم، فرهنگى، اهل نوشهر، ساكن تهران
زمان كرامت: سال 1375شمسى
مكان كرامت: مسجد مقدّس جمكران
تاريخ ثبت كرامت: 10/4/1378
اسناد و مدارك: راديو گرافى شهيد لواسانى - سى تى اسكن بيمارستان شهيد مصطفى خمينى - سونوگرافى از كبد، كيسه صفرا، طحال، كليه، لگن و رحم - برگه آزمايش بيمارستان فجر - خلاصه پرونده از مركز پزشكى شهداء تجريش - گزارش پاتولوژى مركز پزشكى آموزشى و درمانى شهداء تجريش - گزارش پزشكى هستهاى.
زير نظر پزشكان معالج؛ آقايان و خانمها: حسنى، ساغرى، كيهانى، رفيعى، جمشيدى، طبسيان، موسوى، محمودى، معتمدى، لشگرى، عارفى، كشاورز، سلطانى، كلانتر.
اظهار نظر پزشكى: در بررسى از بيمار كه دو سال بعد از طريق سى تى اسكن (C.T.Scan) انجام شده است، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطهاى از بدن بيمار مشاهده نشده است.
خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:
وقتى كه من 21ساله بودم، پاهايم درد گرفت و نمىتوانستم حركت كنم بعد به دستم سرايت كرد و سپس سرم درد گرفت، هفت ماه طول كشيد و پنج بيمارستان عوض كردم، بعد از بيمارستان شهيد مدرس آمدم جمكران و 16روز در جمكران بودم، روز آخر خواب ديدم كه يك آقايى كه بلند قد بودند و لباس سفيد بر تنشان بود و من صورت ايشان را نمىديدم يك قرآن به من دادند و فرمودند: اين را بخوان بعد از اين واقعه، عنايت حضرت شامل حالم شد و از بيمارى شفا گرفتم.
شرح واقعه از زبان پدر خانم ط - م
فرزندم در سال 1374 در سن 21 سالگى در ناحيه پا، احساس درد مىكرد، بعد از مراجعه به دكترها، ابتداء گفتند: چيزى نيست، احساس عضلانى است. در نتيجه ايشان به كار خود ادامه داد.
در خرداد ماه همان سال، يك مرتبه تمام اعضاى بدنش را درد گرفت و درد پا به دستها هم سرايت كرد و سر درد شديدى هم پيدا نمود كه در نهايت منجر به فلج شدن تمام بدنش شد.
به بيمارستان امام حسين عليهالسلام مراجعه كرديم و بعد از آزمايشات و معاينات متعدد و سى .تى .اسكن ( C.T.SCAN) گفتند: ضايعاتى مشاهده شده است كه بايد بسترى شود.
مدتى در آنجا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بيمارى و فلج بودن فرزندم، او را به بيمارستان شهداى تجريش و بعد از آن، به بيمارستان مدرّس منتقل كرديم، بعد از انجام آزمايشهاى تخصصى، اعلام نمودند: فرزند شما سرطان مغز و استخوان دارد و حداكثر شش ماه ديگر در قيد حيات خواهد بود.
او را به مسجد جمكران آوردم و براى شفاى بچهام به آقا امام زمان عليهالسلام متوسل شدم، 16 روز در مسجد بوديم. در اين مدّت خواب ديدم كه بايد فرزندم را به بيمارستان ببرم و خود او هم خواب ديده بود كه امام زمان عليهالسلام يك قرآن به او داده است و فرموده بودند:
«آن را بخوان و ختم كن! »
او را به بيمارستان شهداء تجريش نزد دكتر موسوى، فوق تخصصى جراحى عمومى برگرداندم و با آزمايشات مجدد تشخيص دادند كه غدّهاى در ناحيه لگن ايشان وجود دارد كه بايد عمل شود. بنده همان موقع نذر كردم چهل شب چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مشرّف شوم تا مريضم خوب شود. عمل جراحى و خارج نمودن غدّه مورد نظر توسط پزشكان انجام شد، ولى باتوجه به اعلام نظر پزشكان در برطرف شدن مشكل به واسطه جراحى، همچنان فرزندم فلج باقى مانده بود.
بعد از چند روزى، پزشك جراح اعلام كرد: «وضعيت غدّه به گونهاى مىباشد كه براى ما معمّا شده است، زيرا غدّه مذكور به صورت تودهاى فشرده در آمده كه اين مسأله از نظر ما غير قابل تصوّر است». فرزندم را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا عليهالسلام به مشهد مقدّس بردم، در مدّت يك ماه كه در جوار پاك حضرت امام رضا عليهالسلام بوديم، شبهاى چهارشنبه، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را ترك نكردم و از مشهد هر هفته به قم مىآمدم و بر مىگشتم.
بعد از اين، وقتى از مشهد به تهران برگشتيم و طبق توصيه پزشكها، شيمى درمانى را شروع كرديم، كه از اين كار هم نتيجه نگرفتيم. امّا با عنايتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزهاى از طرف حضرت ولى عصر عليهالسلام اميدوار بوديم و شبهاى چهارشنبه را پى در پى به مسجد مقدّس جمكران مىآمدم كه با اتمام چهل هفته، از توّسلاتم نتيجه گرفتم و فرزندم شفا يافت، با اينكه پزشكان از ادامه حيات فرزندم مأيوس شده بودند، ولى بحمداللَّه اكنون بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مىكند.
بيا بيمار خسته گشته از درد
كه درمانگاه برتر جمكران است
به دارو خانه مهدى گذر كن
دوايش لطف داور جمكران است
دكتر محسن توانانيا در رابطه با شفاى خانم ط.م اظهار مىدارند:
بيمار مذكور در تاريخ 14/ 7/1375 در سن 21سالگى به علّت درد شديد در ناحيه لگن و پا، به بيمارستانى در تهران مراجعه كرده است. دردسر پيشرونده داشته، به طورى كه بيمار به سختى راه مىرفته و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسىهاى انجام شده از طريق سى .تى .اسكن (C.T.SCAN) تودههايى داخل لگن مشخص شده است كه با بررسى بيشتر ثابت شده دردهاى شديد بيمار، ناشى از انتشار بدخيمى از استخوانها در ساير قسمتهاى بدن بوده است.
بعد از انجام جراحى نتيجه به تومور بدخيم و درگيرى استخوانها [منجر شده] است؛ معمولا در اين موارد پيشرفت بيمارى سريع و با بهترين اقداماتِ درمانى، طول عمر بيمار كوتاه مىباشد.
در حالى كه در بررسى از بيمار كه دو سال بعد، از طريق سى .تى .اسكن (C.T.SCAN) انجام شده است، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطهاى از بدن بيمار مشاهده نشده است.
نظر كارشناسى خانم دكتر اديبى در مصاحبهاى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:
سئوال: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسىهايى كه شما بر روى پرونده ايشان انجام دادهايد، بفرمائيد مداواى اين گونه بيمارى، به صورت طبيعى چند درصد امكان دارد؟
دكتر اديبى: «اين بيمارى وقتى به صورت گسترده، به اصطلاح ما مىگوييم «متاستاز» شده باشد و درگيرىهاى گوناگون در نواحى مختلف ايجاد كرده باشد، انتظار داريم حتى با بهترين درمانها، طول عمر بيمار خيلى كوتاه باشد. ولى در مورد ايشان شفا شكل گرفته است».
سئوال: باتوجه به فرمايش حضرتعالى در خصوص اينكه درمان طبيعى اين بيمار، امرى غير عادى مىباشد. مورد خاصى در پرونده ايشان ملاحظه نفرموديد؟
دكتر اديبى: «همان طور كه خدمت شما عرض كردم، وقتى اين پرونده را نگاه مىكردم، باتوجه به اينكه در تشخيص بيمارى هيچ ترديدى نبوده و چون توسط پاتولوژيست بررسى شده، بنابر اين فكر نمىكنم هيچ ترديدى در تشخيص اين بيمارى وجود داشته باشد. و با توجه به اينكه سى .تى .اسكن (C.T.SCAN) نشان مىدهد كه مراكزى از قسمتهاى مختلف بدن ايشان باهم درگير بوده، به نظر مىرسد كه مسأله درمانش واقعا يك پديده طبيعى نبوده است».
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران
نام بيمار: خانم نرگس ، ف
نوع بيمارى: اعصـاب و روان
بيان حكايت از زبان خانم ن - ف:
متولد ملارد كرج هستم و بعد از ازدواج در سن 18سالگى به رفسنجان رفتم، الان شش سال است، كه ساكن رفسنجان مىباشم داراى 2فرزند به نامهاى محمد و مريم هستم.
شروع ناراحتى و بيمارى: يك ماه قبل از ماه رمضان 1419از ناحيه گردن دچار درد شديدى شدم به دكتر مراجعه نمودم، تشخيص دكتر سينوزيت بود، دارو داد و دردم آرامتر شد، از نوزدهم ماهرمضان احساس كردم چشم من كوچكتر مىشود و هنگام صحبت صورت و لبم كج مىشد و بيمارى من از اينجا شروع شد، سپس حالتتشنج واز سرانگشتان پا شروع مىشد و از خود بى خود مىشدم، ديگرانبهتر مىدانند كه چه حالى داشتم.
بعد از مراجعه به دكترهاى متخصص در تهران و رفسنجان و انجام آزمايشات و عكسبردارىهاى متفاوت سى تى اسكن ) (CT SCANو ام، ار، آى ) (M.R.Iعدهاى از پزشكان معتقد بودند شايد بيمارى من با دارو و قرص بدون جراحى مداوا شود و بعضى نظر دادند كه بعلت بزرگ شدن غده لنفاوى و نزديك شدن دو عصب چنين حالتى در من بروز مىكند و عدهاى منشاء بيمارى مرا ناشى از فشار شديد عصبى دانسته و ضرورت شوك بر روى من را تشخيص دادند. مرا به آسايشگاه بيماران روحى و روانى بردند، بودن آنجا همراه مريضهاى روانى با حالتهاى خاص برايم سخت بود.
در حين مداوا، توسلات خودم را به ائمه اطهار)ع( داشتم و از آنجا كه خواهر شهيد هستم مورد عنايت قرار گرفتم علاوه بر اين كه به خودم مىگفتم در پيش خدا دارم امتحان مىشوم. البته اين حالت تشنج وسيلهاى شد كه به خدا نزديكتر شوم و لياقت اين را هم پيدا كنم كه مورد عنايت حضرت مهدى)عج( قرار بگيرم.
بعد از آن كه از آسايشگاه بيماران روحى و روانى برگشتم، خيلى ناراحت بودم، همان شب خواب ديدم كه آقائى قد بلند با چهره نقاب دار و نورى به رنگ سبز، كاسهاى طلائى رنگ آوردند و فرمودن:از اين آب بخور.
گفتم: احتياج به آب ندارم.
فرمودند: بخور.
حدود ساعت يك شب بود، بعد آقا از آن آب به صورت من پاشيد و من از خواب پريدم و فرياد زدم من شفا گرفتم من شفا گرفتم؛ مادرم را صدا زدم، همه بيدار شدند، گفتم: آقا به من قول داده كه 10روز ديگر تو را ملاقات مىكنم. بعد از آن دوباره حالم بد شد، به طورى كه امكان مسافرت با ماشين برايم نبود، مرا با هواپيما به تهران آوردند، داخل هواپيما سه دفعه حالت تشنج مرا گرفت، حالم بدتر مىشد، ولى به وعده روز دهم فكر مىكردم كه آقا حتما مرا شفا مىدهند - از تهران به كرج و از آنجا به ملارد آمدم و تشنجات در آنجا نيز شروع شد بعد از دو سه روز كه در بستر بودم يكى از شاگردهاى خانم برادرم كه سخنران جلسات مذهبى و مدير مدرسه دخترانه است، برايم خوابى ديد كه به جمكران بيايم و دقيقا شب جمعه بيستم اسفند پايان روز دهم و وعده ملاقات مىشد و خواب آن بنده خدا را رؤيائى صادقه مىدانستم.
بيان حكايت از خانم ف، شين (خانم برادر شفاگرفته ساكن ملارد كرج):
بعد از اين كه از رفسنجان به ملارد آمدند به پزشكان متخصص مراجعه كرديم بعد از معاينه گفتند: سمت چپ صورتشان حالت فلج دارد و مدت درمانش حداقل شش ماه زمان مىبرد - ايشان هنگام تشنج دست و پاهايش را به اين طرف و آن طرف مىزد و هميشه پنج شش نفر همراهش بوديم. خودش را به شدت به زمين مىزد كمرش را بالا و پائين مىآورد و هر كسى يك عضو بدنش را محافظت مىكرد، خودش را جمع مىكرد بعد از اين حالت شروع بخنده مىكرد سپس گريه مىكرد و بعد از چند دقيقه آرام مىشد و بهوش مىآمد - جالب اين كه بمحض آرام شدن بفكر حجابش بود و سؤال مىكرد آيا مرد نامحرمى در كنارم بوده يا نه؟ آيا روسرى من كنار رفته بود يا نه؟ - آيا نمازم را خواندهام يا نه؟ بعد از يك ربع كه حالش بهتر مىشد با حالت خميده يا چهار دست و پا به آشپز خانه مىرفت كمكش مىكرديم وضوء مىگرفت و نمازش را مىخواند - اخيرا از ناحيه دست قدرت خيلى زيادى پيدا كرده بود و اگر مشت مىكرد و مىكوبيد مجروح مىكرد - اين چند روز اخير مىگفت: بگذاريد روز موعود برسد آقا مرا شفا مىدهد - اين حالت تشنج متعدد بود؛ ابتداء روزى پنج الى شش مرتبه و اخيرا هر نيم ساعت تكرار مىشد و زبانش بسته مىشد و حرف نمىزد و اخيرا به سختى حرف مىزد و لال بود - در يكى از شبها مىخواست حرف بزند نمىتوانست كاغذ و قلم آورديم از ما درخواست كرد نام پنج تن ائمه اطهار)ع( را ببريم تا او تكرار كند و سپس با نام امام زمان)عج( فرياد زد و شروع به گريه كرد ...
دستور حركت به جمكران:
من يكى از شاگردان خانم ف شين هستم؛ چند روز قبل كه ايشان را مضطرب و ناراحت ديديم، سؤال كردم چه مشكلى پيش آمده است؟ ايشان جريان بيمارى خواهر همسرشان را بيان كردند - دو هفته قبل من و عدهاى توفيق سفر به قم و جمكران را پيدا نموديم، در مسجد مقدّس جمكران به جهت شفاى اين خانم برايش دعا كرديم و در مراجعت از جمكران به عيادت بيمار رفتيم، آن شب بسيار ناراحت شدم، تصميم گرفتم مناجات كنم و شفايش را از خدا بخواهم و تا صبح متوسل بودم و تا حدود ساعت 5صبح نشستم و دعاى أمن يجيب را خواندم و امام زمان)عج( را صدا زدم و بعد از نماز صبح خوابيدم كه در خواب ديدم كه خانمى آمدند و كنار من نشستند بعد به من پيغام دادند كه پيش خانم معلممان بروم و از ايشان بخواهم كه مريضشان را براى شب جمعه حتما به جمكران بياورند، دوبار تكرار كردند و سپس از او سؤال كردم ببخشيد شما حضرت زهراء)س( هستيد؟ فرمودند: خير من از طرف پدرشان رسول اكرم هستم كه پيامها را به امتشان مىرسانم.
والدين خانم ن - ف:
دختر كوچك ماست با كار و تلاش و گله دارى بدنبال يك لقمه نان حلال بوديم و از خداوند ايمان و آخرت و موفقيت در انجام وظائف دينى، نماز و روزه را داريم، فرزند شهيدمان را در راه خدا تقديم كرديم ما هيئت داريم و در راه امام حسين)ع( جان و مالمان را فدا مىكنيم ما هر چه مشكلات داشتيم با توسلبه خاندان اهلبيت عصمت و طهارت)ع( بر طرف شده است.
ادامه ماجرا از زبان شفا گرفته:
روز پنج شنبه بيستم اسفند ماه سال گذشته يك دستگاه مينى بوس دربستى كرايه كردند و بطرف قم راه افتاديم. يك حالت خاصى، توأم با اضطراب و اميد داشتم، چند بار داخل ماشين حالت تشنج گرفتم، وارد حرم مطهر حضرت معصومه)س( شديم با توجه به اين كه اصلا نمىتوانستم راه بروم براى رفت و آمد زائرين مشكل درست مىشد، با كمك ديگران در كنار ضريح مطهر زيارتنامه را مىخواندم و با دل شكسته زمزمه مىكردم و بعد از توسل به حضرت معصومه)س( عازم مسجد مقدّس جمكران شديم، بين راه ماشين خراب شد و رفتن ما به تأخير افتاد و دو مرتبه داخل ماشين حالت تشنج گرفتم، حدود ساعت ده و نيم شب جمعه بيستم اسفند )شب جمعه موعود( به جمكران رسيديم؛ خيلى به خودم فشار آوردم و با خود مىگفتم با وضعيتى كه دارم خجالت مىكشيدم. از زمانى كه از ماشين پياده شدم تا موقعى كه داخل مسجد رسيدم با توجه به اينكه مسير كوتاه بود اما به لحاظ خشك بودن دست و پا و عدم تحرك حتى كشفهايم را به سختى پوشيدم يك طرف بدنم را برادرم و يك طرف ديگر را زن برادرم گرفته بودند و مرا دنبال خود مىكشيدند - 7سال بود كه جمكران نيامده بودم، گفتم جمكران چقدر تغيير كرده، جلوى مسجد آمديم وقتى خواستيم وارد شويم زن برادرم گفت سلام بده، همين كه دست روى سينه گذاشتم و گفتم السلام عليك يا صاحب الزمان ديگر هيچ احساسى از اين دنيا نكردم. )لازم به ذكر است برادران واحد سمعى بصرى امور فرهنگى مسجد مقدّس جمكران همزمان مشغول فيلمبردارى از سطح مسجد بودهاند و اين صحنه بطور طبيعى ضبط شده است.( بعد از اين كه سلام دادم طولى نكشيد كه ديدم همان آقائى كه 10روز قبل بخوابم آمده بود، قد بلند با نقاب سبز پا به پايم گذاشت و فرمودند خوش آمدى - راه برو، گفتم آقا به خدا پاهايم خشك شده است نمىتوانم راه بروم. دوباره فرمودند: برو، گفتم: آقا من نمىتوانم بروم، فرمود بدو - همين كه گفت بدو يك دفعه به خودم آمدم ديدم توان ديگرى دارم و پاهايم صاف شده است.
گفتم زن داداش نگاه كن آقابه من فرمود خوش آمدى - آقا به من فرمود خوش آمدى - وقتى فرمودند بدو، رو به مسجد جمكران را بمن نشان داد حركت كردم و داخل مسجد شدم كه خدّام مرا گرفتند و به اطاق مخصوص بردند گفتم ببينيد بعد از دو يا سه ماه گرفتارى و سختى من مىتوانم راه بروم و حرف بزنم، بچههايم آرزو داشتند آنها را بغل كنم بغلشان كردم تمام اين مدت داخل رختخواب بودم.
من فكر نمىكردم روزى خوب بشوم، مرا فردى روانى و مجنون مىدانستند، من لياقت نداشتم. ولى آقا عنايت فرمودند و مرا شفا دادند، فقط به خدا، ائمه اطهار)ع( و حضرت فاطمه زهرا)س( متوسل شدم الحمدللَّه آقا در همان لحظه ورود ما به مسجد مقدّس جمكران توجه كردند و هنوز چند دقيقهاى نگذشته بود، كه شفا گرفتم
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=16