قم شناسی (41)كرامات مسجد جمکران قسمت چهارم
شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: نجات سرنشينان هواپيماى مشهد مقدّس
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 97
مشخصات: آقاى م - ح، روحانى، ساكن تهران
زمان كرامت: 28/12/75
مكان كرامت: تهران
تاريخ ثبت كرامت: 1376
خلاصه كرامت:
در تاريخ 28اسفند سال 75كه به قصد زيارت امام رضا عليهالسلام همراه عدهاى از آقايان در هواپيما بوديم، وقتى بر فراز آسمان مشهد مقدّس رسيديم، هواپيما دچار نقص فنى شد و بعد از حدود 45دقيقه به طرف تهران برگشت و با اعلام آمادگى براى هر اتفاق ناگوار، همه مسافرين با توسل به حضرت صاحب الزمان عليهالسلام و تكرار ذكر "يا ابا صالح المهدى ادركنى" توجه حضرت را به زائرين جد بزرگوارشان جلب كرديم و از سقوط حتمى نجات پيدا كرديم.
شرح واقعه از زبان آقاي م ح :
در تاريخ 28اسفندماه 1375با هواپيما همراه بعضى از دوستان اهل علم و مداح تهرانى و همچنين عدهاى از مسئولين كشور عازم مشهد مقدس بوديم.
وقتى هواپيما به فرودگاه مشهد رسيد، خود را آماده پياده شدن مىكرديم، يك مرتبه متوجه شديم هواپيما دچار نقص فنى شده است و نمىتواند در باند فرودگاه بنشيند، نزديك 45دقيقه تا يك ساعت، هواپيما در آسمان مشهد سرگردان مىچرخيد. در نهايت مجبور شديم به تهران برگرديم كه حدود شش ساعت رفت و آمد و معطل شدنمان در آسمان شهر طول كشيد.
همه سرنشينان نگران بودند كه چه اتفاقى پيش خواهد آمد. وقتى از خلبان و خدمه هواپيما سؤال مىشد، اول جريان را نمىگفتند. ولى وقتى يكى از مسئولين به طور خصوصى از خلبان پرسيد، گفت: وقتى آماده فرود مىشدم، متوجه شدم كه چرخهاى هواپيما باز نمىشوند و هرچه سعى كرديم، نتيجه نگرفتيم و الآن هم به طرف تهران بر مىگرديم و دستور دادهاند كه در آنجا آتشنشانى آماده باشد، به خاطر اينكه احتمالا سقوط مىكنيم و هواپيما آتش مىگيرد!
همين كه به نزديكى فرودگاه تهران رسيديم، مسئولين هواپيما اعلام كردند:
كه ما به هيچ وجه نتوانستيم چرخهاى هواپيما را باز كنيم و امكان نشستن به صورت عادى وجود ندارد، بايد آماده سقوط باشيم، اگر كسى دندان مصنوعى دارد، بيرون بياورد، همه كفشهايشان را در آورند و هركس هم عينك دارد از روى چشمش بردارد.
خوب معلوم است كه انسان در چنين موقعيتى چه حالى پيدا مىكند. بنده هم مثل سايرين منقلب شده بودم و در آخرين لحظات، عمامهام را برداشتم و گفتم: آقايان اگر آخرين لحظه زنده بودنمان هست، بهتر است كه به امام زمان حجة بن الحسن عليهالسلام متوسل شويم.
همه منقلب بوديم، من دستم را روى سرم گذاشتم و گفتم: همه بگوييد:
يا أبا صالح المهدي ادركني، يا أبا صالح المهدي أدركني...
همه مسافران با همان حالى كه داشتند با صداى بلند مىگفتند: يا أبا صالح المهدي أدركنى ...
همه در حال توسل بودند كه يك دفعه خلبان گفت: بشارت! امام زمان عليهالسلام عنايت فرمود، چرخها باز شد.
همه يك صدا صلوات فرستادند و به سلامت به زمين نشستيم. تمامى سرنشينان هواپيما مطمئن بودند كه تنها معجزه امام زمان عليهالسلام بود كه در آن لحظات آخر، ما را نجات داد و به زائرين جدّش امام رضا عليهالسلام توجه فرمود.
افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم
از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم
سرمايه زكف رفت و تجارت ننموديم
جز حسرت و اندوه متاعى نخريديم
شاها به فقيران درت روى مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه اميديم
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=23
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران
شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285
مشخصات: برادر، ر - ج، اهل مرودشت روستاى زنگى آباد، 37ساله، بنّا
زمان كرامت: نيمه شعبان 1376
مكان كرامت: در محل سكونت
تاريخ ثبت كرامت: 18/8/78
اسناد و مدارك: چهار مورد آزمايش، راديوگرافى مركز آموزشى درمانى نمازى.
زير نظر دكتر تواضع و يوسفى پور، نامهاى از طرف همسايگان شفا يافته جهت تأييد شفا و شهادت به بهبودى ايشان
اظهار نظر پزشكى: گواهى مىشود آقاى ر - ج، كه به علت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه كرده در مورخه دى ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند.
خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:
براى سومين بار سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ فلج شدم كه بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف و مأيوس شدن از نتيجه درمان، شب نيمه شعبان بود كه حال اضطراب و نگرانى خاصى در من وجود داشت كه همان شب در خواب مورد عنايت حضرت ولى عصر عليهالسلام قرار گرفته و بحمداللَّه از بيمارى شفا پيدا كردم.
شرح واقعه از زبان شفا يافته :
اينجانب يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليهالسلام هستم كه براى سومين بار، سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ بدن، فلج شدم.
بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، آنها مرا جواب كردند. بعد از مدتها، يك روز قبل از تولد آقا امام زمان عليهالسلام به دستور دكتر، جهت انجام يك سرى آزمايشهاى كلّى از بدنم به اتفاق برادرانم به شيراز رفتيم. در آنجا به مركز درمانى شهيد چمران مراجعه كرديم و براى گرفتن نوبت ام .ار .اى با توجه به اينكه اين نوع آزمايش را نوبتهاى دو ماهه و سه ماهه مىدهند، خوشبختانه همان روز براى ما نوبت زدند.
چون از اول صبح، داخل ماشين نشسته بودم، بسيار خسته و بىحال شده بودم. با توافق برادرها قرار شد كه نوبت آزمايش ام.ار.اى MRI را به دو روز بعد موكول كنيم، چون فرداى آن روز مصادف با نيمه شعبان تولد آقا امام زمان عليهالسلام بود و آزمايشگاه تعطيل بود. بعد از برگشت به خانه، كم كم اين احساس به من دست داد كه ديگر توانايى حركت در من نيست و يأس عجيبى در خود احساس كردم.
خانواده و اقوامى كه منتظر آمدن ما بودند، آن روز عصر، همه دلشكسته و گريان بودند، به گونهاى كه تا آن روز آنها را در آن حال نديده بودم.
حالت اضطراب و نگرانى خاصى در من به وجود آمده بود و از خود بىخود شدم، وقتى از پنجره برادرم را مىديدم كه در حال آزينبندى و چراغانى حياط و كوچه است، حالت غريبى به من دست داد. كسانى كه در كنار من بودند، از شدّت گريه، يك به يك اطاق را ترك مىكردند كه مبادا به نگرانى من افزوده شود. آن شب حدود ساعت 12شب كه همه دوستان و آشنايان به خانههايشان رفته بودند، من و برادرم، طبق معمول هر شب، كنار يكديگر خوابيديم و از شدّت خستگى، خيلى زود به خواب رفتيم.
در خواب ديدم: "ديوارى كه روبروى من است به صورت درى، آشكار شد و جوانى نورانى از در وارد شد و پايين پاى من ايستاد، بعد به طرف من اشاره كرد و فرمود: بلند شو!
من در جواب عرض كردم: به علت ناراحتى كه دارم نمىتوانم حركت كنم.
ايشان دوباره تكرار كردند: بلند شو!
براى بار سوّم دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب دارى، برخيز!
همانطور كه دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظهاى بعد، خودم را در آغوش برادرم ديدم و ديگر چيزى نفهميدم".
بحمد اللّه عنايت حضرت ولىعصر عليهالسلام در نيمه شعبان شامل حالم شد و با لطف امام زمان عليهالسلام شفا گرفتم.
دكتر غلام على يوسفى پور، متخصص مغز و اعصاب، پزشك معالج برادر ر.ج در جواب نامه دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران در مورد شفاى مذكور مىنويسد:
"گواهى مىشود آقاى ر.ج كه به علّت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه مىكرده، با مراجعه به پرونده قبلى ايشان در مورخه دىماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند."
اى طبيب دردمندان خسرو خوبان كجايى
اى شفا بخش دل مجروح بيماران كجايى
ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته
ظالمان جولان دهند اي مصلح دوران كجاي
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=25
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران
شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى بيمارى يكى از آزادگان سرافراز بنام «على اكبر» در زمان اسارت
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 234
مشخصات: خاطرهاى از حجةالاسلام والمسلمين حاج آقا ابوترابى (رحمةاللَّه عليه) از دوران اسارت در كشور عراق اهل قزوين، ساكن تهران
زمان كرامت: اواخر سال 1360
مكان كرامت: پادگان اسراء ايرانى در عراق
تاريخ ثبت كرامت: 11/3/78
خلاصه كرامت: در سال 1360 موقع خواندن نماز مغرب و عشاء در پادگان العنبر عراق تعدادى از اسيران ايرانى را وارد كردند و در بين آنان جوانى به نام على اكبر بود كه بسيار سرحال و قوى و نيرومند بود، بر اثر شكنجهها و عدم امكانات بهداشتى، و مواد غذائى ايشان بيمار شدند بطورى كه گاهى از درد سر خود را به ديوار مىزدند و آنقدر اين كار تكرار مىشد تا غش مىكردند. در اواخر ماه صفر قرار شد دهه آخر آن ماه را دوستان روزه بگيرند، در همان شب اول يكى از عزيزان با توسل به حضرت امام زمان عليهالسلام درخواست شفاى «على اكبر» را مىكنند كه در عالم رؤيا بشارت شفاى ايشان را مىدهند و روز بعد آن جوان ايرانى با عنات و توجه خاصه حضرت ولى عصر عليهالسلام شفاى كامل پيدا كرد.
شرح واقعه از زبان مرحوم حاج آقا ابوترابى :
حدود اواخر سال 1360در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بوديم. متوجه شديم 27 - 28نفر اسير را وارد اردوگاه كردند. معمولا افرادى را كه تازه وارد اردوگاه مىكردند، بيشتر مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مىدادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگيرند.
بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اينكه به اينها روحيه بدهيم با صداى بلند سرود(اى ايران، اى مرز پر گهر...) را بخوانيم، تا اين عزيزان تازه وارد، فكر نكنند اينجا قتلگاه است و متوجه بشوند يك عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اينجا هستند. ما مىدانستيم اگر امشب اين سرود را بخوانيم، فردا كتكش را خواهيم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خوانديم.
فردا هم افسر بعثى كه فرد بسيار پليدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد كرد، و به هرحال اين قضيه تمام شد. بين اين 27 - 28نفر اسيرى كه وارد شده بودند، يك جوان به نام على اكبر بود كه 19سال سن داشت و حدود 70 - 80كيلو وزنش مىشد و از نظر جسمى بسيار سرحال و قوى بود.
اين على اكبر با آن سلامت جسميش، طولى نكشيد كه در اردوگاه مريض شد، فكر مىكنم بعد از يك سال، وزنش به زير 28كيلو رسيده بود و بسيار ضعيف و لاغر و مبتلا به دل درد شديدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مىشد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمين و در و ديوار مىكوبيد. برادرانمان دست و پايش را مىگرفتند تا خودش را به زمين نزند.
در ايام اربعين امام حسين عليه السلام سال 60ي 61بود كه در اردوگاه شهر موصل عراق بوديم. تقريب 5روزى به اربعين امام حسين عليه السلام مانده بود، ما پيشنهاد داديم كه دهه آخر صفر را كه ايام مصيبت و پر محنتى براى عزيزان آقا امام حسين عليه السلام است، چنانكه برادرانمان تمايل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگيريم. البته مشروط بر اينكه آنهايى كه عوارض جسمانى دارند و روزه برايشان ضرر دارد، روزه نگيرند.
در هر آسايشگاهى با دو نفر صحبت كرديم، بنا شد وقتى شب داخل آسايشگاه مىشوند، هركدام با جمعى از برادران در آن آسايشگاه -آسايشگاههاى موصل 150نفرى بود- مشورت كنند تا ببينيم دهه آخر صفر را روزه بگيريم يا نه؟
فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال كردند و حاضرند روزه بگيرند. باز بنده تأكيد كردم: خواهش مىكنم از آنهايى كه مريضند يا چشمشان ضعيف است روزه نگيرند.
شب اربعين آقا امام حسين عليه السلام رسيد و همه عزيزان كه حدود 1400نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه يك حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعين امام حسين عليه السلام
فكر مىكنم حدود ساعت 10 - 11صبح بود كه برادران به همديگر خبر دادند: على اكبر دل درد شديدى گرفته و دارد به خودش مىپيچد. بنده وارد سلولى كه اختصاص به برادران بيمار داشت، شدم. ديدم على اكبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پريدهاش به قدرى وضعيتش درهم كشيده شده و درد اذيّتش مىكند كه مىخواهد از درد سرش را به در و ديوار بكوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به اين طرف و آن طرف نزند.
اتفاقا آن روز دل درد على اكبر نسبت به روزهاى ديگر بيشتر شده بود، به طورى كه مأمورين بعثى وقتى ديدند او خيلى زجر مىكشد -بيش از دو ساعت بود كه على اكبر فرياد مىزد، يك مقدار از حال مىرفت و دوباره فرياد مىكشيد و داد مىزد- آمدند على اكبر را به بيمارستان بردند. همه از اينكه مأموران آمدند و او را به بيمارستان بردند خوشحال شديم.
ساعت 5/3 - 4بعد از ظهر بود كه ديديم درِ اردوگاه را باز كردند، و صداى زمين خوردن چيزى، همه را متوجه خود كرد. با كمال بىرحمى و پستى و رذالت مثل يك مرده و چوب خشك جسدى را روى زمين سيمانى پرت كردند و رفتند، به طورى كه از دور فكر نمىكرديم كه علىاكبر باشد و واقعا تصور نمىكرديم كه اين يك انسان باشد كه با او اين طور رفتار كردند.
به همراه عدهاى از بچهها نزديك در رفتيم، ديديم علىاكبر است كه مثل چوب خشك افتاده و تكان نمىخورد، از ديدن اين صحنه برادرها دور او جمع شدند و بىاختيار همه باهم شروع به گريه كردند. دو نفر على اكبر را برداشتند، يكى سرش را روى شانهاش گذاشت و ديگرى هم پاهايش را برداشت، من هم زير كمرش را گرفتم، چون علىاكبر آنقدر نحيف شده بود كه وقتى سر و پاهايش را بر مىداشتند، واقعا كمرش خم مىشد. از انتهاى اردوگاه به همين حالت او را وارد سلول كرديم.
ديدن اين صحنه اشك و ناله همه بچهها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را يك پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اكبر را داخل همان سلولى كه بايد بسترى مىشد برديم، ساعت نزديك 5بعد از ظهر بود و هركس بايد داخل سلول خودش مىشد، چون معمولا ساعت 5بعد از ظهر آمار مىگرفتند و بايد همه داخل سلولهايشان مىرفتند و درِ سلول را قفل مىكردند.
طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلولهايشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشكها جارى بود و همه با حالت معنوى كه اردوگاه را فرا گرفته بود، براى علىاكبر دعا مىكردند.
ما در آسايشگاه شماره سه اردوگاه بوديم. آسايشگاهها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فكر مىكنم فاصله بين دو طرف، بيش از صد متر بود. در آسايشگاه شماره پنج كه دو آسايشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:
يكى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بيدار مىشود و پير مردى كه هم سلوليش بود را بيدار مىكند، اين پير مرد، پدر شهيد هم بودند و همه برادران به او احترام مىگذاشتند. محمد او را از خواب بيدار مىكند و مىگويد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا دادند!
ايشان يك نگاهى به محمد مىكند و مىگويد: محمد خواب مىبينى؟! شما اين طرف در شرق اردوگاه هستى و على اكبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم كه همديگر را نمىبينيد! تا چه رسد كه صداى هم را بشنويد، شما از كجا مىگوييد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داد؟!
محمد مىگويد: به هر حال من خدمتتان عرض كردم، صبح هم خودتان خواهيد ديد.
صبحها معمولا درهاى آسايشگاه كه باز مىشد، همه بايد به خط مىنشستند و مأمورين بعثى آمار مىگرفتند. آمار كه تمام مىشد، بچهها متفرق مىشدند. آن روز صبح ديدم به محض اينكه آمار تمام شد، جمعيت به صورت سيلآسا به سمت همان سلولى كه على اكبر بسترى بود مىروند و همه فرياد مىزنند:
(آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داده است).
ما هم با شنيدن اين خبر، مثل بقيه به سرعت به سمت همان سلول رفتيم، ديديم:
بله! چهره على اكبر عوض شده! زردى صورتش از بين رفته و خيلى شاداب و بشاش و سرحال، ايستاده است و دارد مىخندد. برادرها وقتى وارد سلول مىشدند، در و ديوار سلول را مىبوسيدند و همينكه به على اكبر مىرسيدند، سر تا پاى علىاكبر را بوسه مىزدند و بعد بيرون مىآمدند.
به طور كلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورين بعثى اجازه تجمع نمىدادند، حتى مىگفتند: اجتماع
بيش از سه نفر يا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم ديدم، مأمورين بعثى مىآمدند و اين صحنه را مىديدند، آنقدر آن صحنه برايشان جالب بود كه حتى مانع تجمع بچهها نشدند.
صف طويلى از برادرانمان حدود 1400نفر درست شده بود كه مىخواستند علىاكبر را زيارت كنند. بنده هم وقتى رفتم و علىاكبر را زيارت كردم، از او پرسيدم: علىاكبر چىشد؟!
گفت: ديشب آقا عنايتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.
بنده آمدم بيرون و رفتم همان برادرمان محمد، كه خواب ديده بود را پيدا كردم و گفتم: جريان از چه قرار است؟! شما چه خوابى ديديد؟! چه كسى به شما در آن طرف اردوگاه چنين خبرى را داد؟!
محمد گفت: واقع مطلب اين است كه من از حدود سن 18 - 19سالگى، هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز آقا امام زمان عليه السلام را با صد مرتبه (إيّاك نعبدُ و إيّاكَ نسْتعين ) مىخواندم و مىخوابيدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط يك دعا مىكنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) است. و هيچ دعاى ديگرى غير از دعا براى فرج حضرت مهدى عليه السلام نمىكنم، چون مىدانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان عليه السلام آنچه از خير و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خيرى است -كه براى دنيا و آخرت خودمان مىخواهيم- يقينا حاصل مىشود. لذا مقيد بودم كه بعد از نماز آقا امام زمان عليه السلام براى هيچ امرى غير از فرج حضرتش دعا نكنم. حتى در زمان اسارت هم براى پيروزى رزمندگان و نجات خودم از اين وضع هم دعا نكردهام. تا اينكه ديشب وقتى علىاكبر را با آن حال ديدم، بعد از نماز آقا امام زمان عليه السلام شفاى على اكبر را از آقا امام زمان عليه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب ديدم:
(در يك فضاى سبز و خرّمى ايستادهام و به قلبم الهام شد كه وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام از اين منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به اين طرف و آن طرف نگاه مىكردم، تا حضرت را زيارت كنم. در همين حال ديدم ماشينى رسيد، در عالم خواب جلو رفتم، ديدم سيّدى داخل ماشين نشسته است. سؤال كردم كه شما از وجود مقدّس امام زمان عليه السلام خبرى داريد؟
فرمودند: مگر نمىبينى نورى در ميان اردوگاه اسراء ساطع است؟!
محمد مىگفت: آمدم جلو، نگاه كردم، ديدم بله! از همان سلولى كه علىاكبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت يك ستون به آسمان پرتوافشانى مىكند و تمام منطقه را روشن كرده است، يقين كردم كه آقا امام زمان عليه السلام علىاكبر را مورد عنايت و لطف قرار داده و علىاكبر شفا پيدا كرده است).
وقتى از خواب بيدار شدم، رفتم آن بزرگوار كه از نظر سنّى سالخوردهتر از بقيه برادران بود و همچنين پدر شهيد بودند را از خواب بيدار كردم و بشارت شفاى گرفتن علىاكبر را دادم.
بعد از اين گفتگو، بنده برگشتم و از علىاكبر جريان را سؤال كردم.
گفت: من در عالم خواب حضرت را زيارت كردم و شفاى خود را از ايشان خواستم. حضرت فرمودند:
(انشاء اللّه شفا پيدا خواهى كرد)
بعد از اين اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنويت، بىاختيار گريه مىكردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام شده بودند. يادم مىآيد: همان روز گروهى از طرف صليب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صليب سرخ جهانى هر دو ماه، يك هيئت به اردوگاه مىآمدند، نامه مىآوردند تا برادرها براى خانوادههايشان نامه بنويسند و بعد نامهها را تحويل مىگرفتند- تعدادى از دكترهايشان هم آمده بودند، اعلام كردند: ما آمدهايم افرادى كه بيمارى صعب العلاج دارند را معاينه كنيم و بنا است كه با مريضهاى عراقى در ايران معاوضه بشوند.
بنده يادم هست، آن روز صليب سرخ هرچه دعوت مىكرد تا آنهايى كه پرونده پزشكى دارند به آنها مراجعه كنند، هيچكس اقدام نمىكرد و يك جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاكم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان عليه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پيدا كرده بود كه احساس خطر كردم، به آنهايى كه مريض بودند گفتم: بايد مراجعه كنند.
بچه ها آمدند و گفتند: يكى از عزيزان كه چشمهايش ضعيف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب كردم، به آنجا رفتم، ديدم او را براى معاينه بردهاند ولى چشمهايش را باز نمىكند.
گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمىبيند؛ و گريه مىكرد. متوجه شدم كه ايشان مىگويد: چشمهايم ضعيف است، تا آقا امام زمان عليه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمىكنم.
يك چنين حالتى بر اردوگاه حاكم شده بود، من واقعا احساس خطر كردم. گفتم: همه بچهها بايد روزههايشان را بشكنند. هرچه گفتند: الآن نزديك به غروب است، اجازه بدهيد روزه امروز را تمام كنيم.
گفتم: شرايط، شرايطى نيست كه ما بخواهيم اين روزه را ادامه بدهيم، چون حالت معنوى بچهها حالتى شده است كه اگر بخواهند با آن حالت داخل آسايشگاه شوند، عدهاى از نظر روحى آسيب مىبينند.
الحمد للّه علىاكبر شفا پيدا كرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شكستند و به قدرى آن حالت، شدّت پيدا كرده بود كه تا آخر اسارت جرأت نكرديم بگوئيم برادران از اين روزههاى مستحبى بگيرند.
ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست
رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست
بر گرفتيم دل از غير تو جانا امّا
دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست
تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه
زغم عالم هستى همه رستيم اى دوست
جلوه كن جلوه ايا دلبر يكتا كه دگر
شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=26
http://forum.bazarnegar.com/index.php?topic=1288.0
موضوع كرامت: نجات سرنشينان هواپيماى مشهد مقدّس
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 97
مشخصات: آقاى م - ح، روحانى، ساكن تهران
زمان كرامت: 28/12/75
مكان كرامت: تهران
تاريخ ثبت كرامت: 1376
خلاصه كرامت:
در تاريخ 28اسفند سال 75كه به قصد زيارت امام رضا عليهالسلام همراه عدهاى از آقايان در هواپيما بوديم، وقتى بر فراز آسمان مشهد مقدّس رسيديم، هواپيما دچار نقص فنى شد و بعد از حدود 45دقيقه به طرف تهران برگشت و با اعلام آمادگى براى هر اتفاق ناگوار، همه مسافرين با توسل به حضرت صاحب الزمان عليهالسلام و تكرار ذكر "يا ابا صالح المهدى ادركنى" توجه حضرت را به زائرين جد بزرگوارشان جلب كرديم و از سقوط حتمى نجات پيدا كرديم.
شرح واقعه از زبان آقاي م ح :
در تاريخ 28اسفندماه 1375با هواپيما همراه بعضى از دوستان اهل علم و مداح تهرانى و همچنين عدهاى از مسئولين كشور عازم مشهد مقدس بوديم.
وقتى هواپيما به فرودگاه مشهد رسيد، خود را آماده پياده شدن مىكرديم، يك مرتبه متوجه شديم هواپيما دچار نقص فنى شده است و نمىتواند در باند فرودگاه بنشيند، نزديك 45دقيقه تا يك ساعت، هواپيما در آسمان مشهد سرگردان مىچرخيد. در نهايت مجبور شديم به تهران برگرديم كه حدود شش ساعت رفت و آمد و معطل شدنمان در آسمان شهر طول كشيد.
همه سرنشينان نگران بودند كه چه اتفاقى پيش خواهد آمد. وقتى از خلبان و خدمه هواپيما سؤال مىشد، اول جريان را نمىگفتند. ولى وقتى يكى از مسئولين به طور خصوصى از خلبان پرسيد، گفت: وقتى آماده فرود مىشدم، متوجه شدم كه چرخهاى هواپيما باز نمىشوند و هرچه سعى كرديم، نتيجه نگرفتيم و الآن هم به طرف تهران بر مىگرديم و دستور دادهاند كه در آنجا آتشنشانى آماده باشد، به خاطر اينكه احتمالا سقوط مىكنيم و هواپيما آتش مىگيرد!
همين كه به نزديكى فرودگاه تهران رسيديم، مسئولين هواپيما اعلام كردند:
كه ما به هيچ وجه نتوانستيم چرخهاى هواپيما را باز كنيم و امكان نشستن به صورت عادى وجود ندارد، بايد آماده سقوط باشيم، اگر كسى دندان مصنوعى دارد، بيرون بياورد، همه كفشهايشان را در آورند و هركس هم عينك دارد از روى چشمش بردارد.
خوب معلوم است كه انسان در چنين موقعيتى چه حالى پيدا مىكند. بنده هم مثل سايرين منقلب شده بودم و در آخرين لحظات، عمامهام را برداشتم و گفتم: آقايان اگر آخرين لحظه زنده بودنمان هست، بهتر است كه به امام زمان حجة بن الحسن عليهالسلام متوسل شويم.
همه منقلب بوديم، من دستم را روى سرم گذاشتم و گفتم: همه بگوييد:
يا أبا صالح المهدي ادركني، يا أبا صالح المهدي أدركني...
همه مسافران با همان حالى كه داشتند با صداى بلند مىگفتند: يا أبا صالح المهدي أدركنى ...
همه در حال توسل بودند كه يك دفعه خلبان گفت: بشارت! امام زمان عليهالسلام عنايت فرمود، چرخها باز شد.
همه يك صدا صلوات فرستادند و به سلامت به زمين نشستيم. تمامى سرنشينان هواپيما مطمئن بودند كه تنها معجزه امام زمان عليهالسلام بود كه در آن لحظات آخر، ما را نجات داد و به زائرين جدّش امام رضا عليهالسلام توجه فرمود.
افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم
از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم
سرمايه زكف رفت و تجارت ننموديم
جز حسرت و اندوه متاعى نخريديم
شاها به فقيران درت روى مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه اميديم
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=23
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران
شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285
مشخصات: برادر، ر - ج، اهل مرودشت روستاى زنگى آباد، 37ساله، بنّا
زمان كرامت: نيمه شعبان 1376
مكان كرامت: در محل سكونت
تاريخ ثبت كرامت: 18/8/78
اسناد و مدارك: چهار مورد آزمايش، راديوگرافى مركز آموزشى درمانى نمازى.
زير نظر دكتر تواضع و يوسفى پور، نامهاى از طرف همسايگان شفا يافته جهت تأييد شفا و شهادت به بهبودى ايشان
اظهار نظر پزشكى: گواهى مىشود آقاى ر - ج، كه به علت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه كرده در مورخه دى ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند.
خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:
براى سومين بار سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ فلج شدم كه بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف و مأيوس شدن از نتيجه درمان، شب نيمه شعبان بود كه حال اضطراب و نگرانى خاصى در من وجود داشت كه همان شب در خواب مورد عنايت حضرت ولى عصر عليهالسلام قرار گرفته و بحمداللَّه از بيمارى شفا پيدا كردم.
شرح واقعه از زبان شفا يافته :
اينجانب يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليهالسلام هستم كه براى سومين بار، سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ بدن، فلج شدم.
بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، آنها مرا جواب كردند. بعد از مدتها، يك روز قبل از تولد آقا امام زمان عليهالسلام به دستور دكتر، جهت انجام يك سرى آزمايشهاى كلّى از بدنم به اتفاق برادرانم به شيراز رفتيم. در آنجا به مركز درمانى شهيد چمران مراجعه كرديم و براى گرفتن نوبت ام .ار .اى با توجه به اينكه اين نوع آزمايش را نوبتهاى دو ماهه و سه ماهه مىدهند، خوشبختانه همان روز براى ما نوبت زدند.
چون از اول صبح، داخل ماشين نشسته بودم، بسيار خسته و بىحال شده بودم. با توافق برادرها قرار شد كه نوبت آزمايش ام.ار.اى MRI را به دو روز بعد موكول كنيم، چون فرداى آن روز مصادف با نيمه شعبان تولد آقا امام زمان عليهالسلام بود و آزمايشگاه تعطيل بود. بعد از برگشت به خانه، كم كم اين احساس به من دست داد كه ديگر توانايى حركت در من نيست و يأس عجيبى در خود احساس كردم.
خانواده و اقوامى كه منتظر آمدن ما بودند، آن روز عصر، همه دلشكسته و گريان بودند، به گونهاى كه تا آن روز آنها را در آن حال نديده بودم.
حالت اضطراب و نگرانى خاصى در من به وجود آمده بود و از خود بىخود شدم، وقتى از پنجره برادرم را مىديدم كه در حال آزينبندى و چراغانى حياط و كوچه است، حالت غريبى به من دست داد. كسانى كه در كنار من بودند، از شدّت گريه، يك به يك اطاق را ترك مىكردند كه مبادا به نگرانى من افزوده شود. آن شب حدود ساعت 12شب كه همه دوستان و آشنايان به خانههايشان رفته بودند، من و برادرم، طبق معمول هر شب، كنار يكديگر خوابيديم و از شدّت خستگى، خيلى زود به خواب رفتيم.
در خواب ديدم: "ديوارى كه روبروى من است به صورت درى، آشكار شد و جوانى نورانى از در وارد شد و پايين پاى من ايستاد، بعد به طرف من اشاره كرد و فرمود: بلند شو!
من در جواب عرض كردم: به علت ناراحتى كه دارم نمىتوانم حركت كنم.
ايشان دوباره تكرار كردند: بلند شو!
براى بار سوّم دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب دارى، برخيز!
همانطور كه دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظهاى بعد، خودم را در آغوش برادرم ديدم و ديگر چيزى نفهميدم".
بحمد اللّه عنايت حضرت ولىعصر عليهالسلام در نيمه شعبان شامل حالم شد و با لطف امام زمان عليهالسلام شفا گرفتم.
دكتر غلام على يوسفى پور، متخصص مغز و اعصاب، پزشك معالج برادر ر.ج در جواب نامه دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران در مورد شفاى مذكور مىنويسد:
"گواهى مىشود آقاى ر.ج كه به علّت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه مىكرده، با مراجعه به پرونده قبلى ايشان در مورخه دىماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند."
اى طبيب دردمندان خسرو خوبان كجايى
اى شفا بخش دل مجروح بيماران كجايى
ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته
ظالمان جولان دهند اي مصلح دوران كجاي
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=25
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران
شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى بيمارى يكى از آزادگان سرافراز بنام «على اكبر» در زمان اسارت
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 234
مشخصات: خاطرهاى از حجةالاسلام والمسلمين حاج آقا ابوترابى (رحمةاللَّه عليه) از دوران اسارت در كشور عراق اهل قزوين، ساكن تهران
زمان كرامت: اواخر سال 1360
مكان كرامت: پادگان اسراء ايرانى در عراق
تاريخ ثبت كرامت: 11/3/78
خلاصه كرامت: در سال 1360 موقع خواندن نماز مغرب و عشاء در پادگان العنبر عراق تعدادى از اسيران ايرانى را وارد كردند و در بين آنان جوانى به نام على اكبر بود كه بسيار سرحال و قوى و نيرومند بود، بر اثر شكنجهها و عدم امكانات بهداشتى، و مواد غذائى ايشان بيمار شدند بطورى كه گاهى از درد سر خود را به ديوار مىزدند و آنقدر اين كار تكرار مىشد تا غش مىكردند. در اواخر ماه صفر قرار شد دهه آخر آن ماه را دوستان روزه بگيرند، در همان شب اول يكى از عزيزان با توسل به حضرت امام زمان عليهالسلام درخواست شفاى «على اكبر» را مىكنند كه در عالم رؤيا بشارت شفاى ايشان را مىدهند و روز بعد آن جوان ايرانى با عنات و توجه خاصه حضرت ولى عصر عليهالسلام شفاى كامل پيدا كرد.
شرح واقعه از زبان مرحوم حاج آقا ابوترابى :
حدود اواخر سال 1360در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بوديم. متوجه شديم 27 - 28نفر اسير را وارد اردوگاه كردند. معمولا افرادى را كه تازه وارد اردوگاه مىكردند، بيشتر مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مىدادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگيرند.
بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اينكه به اينها روحيه بدهيم با صداى بلند سرود(اى ايران، اى مرز پر گهر...) را بخوانيم، تا اين عزيزان تازه وارد، فكر نكنند اينجا قتلگاه است و متوجه بشوند يك عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اينجا هستند. ما مىدانستيم اگر امشب اين سرود را بخوانيم، فردا كتكش را خواهيم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خوانديم.
فردا هم افسر بعثى كه فرد بسيار پليدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد كرد، و به هرحال اين قضيه تمام شد. بين اين 27 - 28نفر اسيرى كه وارد شده بودند، يك جوان به نام على اكبر بود كه 19سال سن داشت و حدود 70 - 80كيلو وزنش مىشد و از نظر جسمى بسيار سرحال و قوى بود.
اين على اكبر با آن سلامت جسميش، طولى نكشيد كه در اردوگاه مريض شد، فكر مىكنم بعد از يك سال، وزنش به زير 28كيلو رسيده بود و بسيار ضعيف و لاغر و مبتلا به دل درد شديدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مىشد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمين و در و ديوار مىكوبيد. برادرانمان دست و پايش را مىگرفتند تا خودش را به زمين نزند.
در ايام اربعين امام حسين عليه السلام سال 60ي 61بود كه در اردوگاه شهر موصل عراق بوديم. تقريب 5روزى به اربعين امام حسين عليه السلام مانده بود، ما پيشنهاد داديم كه دهه آخر صفر را كه ايام مصيبت و پر محنتى براى عزيزان آقا امام حسين عليه السلام است، چنانكه برادرانمان تمايل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگيريم. البته مشروط بر اينكه آنهايى كه عوارض جسمانى دارند و روزه برايشان ضرر دارد، روزه نگيرند.
در هر آسايشگاهى با دو نفر صحبت كرديم، بنا شد وقتى شب داخل آسايشگاه مىشوند، هركدام با جمعى از برادران در آن آسايشگاه -آسايشگاههاى موصل 150نفرى بود- مشورت كنند تا ببينيم دهه آخر صفر را روزه بگيريم يا نه؟
فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال كردند و حاضرند روزه بگيرند. باز بنده تأكيد كردم: خواهش مىكنم از آنهايى كه مريضند يا چشمشان ضعيف است روزه نگيرند.
شب اربعين آقا امام حسين عليه السلام رسيد و همه عزيزان كه حدود 1400نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه يك حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعين امام حسين عليه السلام
فكر مىكنم حدود ساعت 10 - 11صبح بود كه برادران به همديگر خبر دادند: على اكبر دل درد شديدى گرفته و دارد به خودش مىپيچد. بنده وارد سلولى كه اختصاص به برادران بيمار داشت، شدم. ديدم على اكبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پريدهاش به قدرى وضعيتش درهم كشيده شده و درد اذيّتش مىكند كه مىخواهد از درد سرش را به در و ديوار بكوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به اين طرف و آن طرف نزند.
اتفاقا آن روز دل درد على اكبر نسبت به روزهاى ديگر بيشتر شده بود، به طورى كه مأمورين بعثى وقتى ديدند او خيلى زجر مىكشد -بيش از دو ساعت بود كه على اكبر فرياد مىزد، يك مقدار از حال مىرفت و دوباره فرياد مىكشيد و داد مىزد- آمدند على اكبر را به بيمارستان بردند. همه از اينكه مأموران آمدند و او را به بيمارستان بردند خوشحال شديم.
ساعت 5/3 - 4بعد از ظهر بود كه ديديم درِ اردوگاه را باز كردند، و صداى زمين خوردن چيزى، همه را متوجه خود كرد. با كمال بىرحمى و پستى و رذالت مثل يك مرده و چوب خشك جسدى را روى زمين سيمانى پرت كردند و رفتند، به طورى كه از دور فكر نمىكرديم كه علىاكبر باشد و واقعا تصور نمىكرديم كه اين يك انسان باشد كه با او اين طور رفتار كردند.
به همراه عدهاى از بچهها نزديك در رفتيم، ديديم علىاكبر است كه مثل چوب خشك افتاده و تكان نمىخورد، از ديدن اين صحنه برادرها دور او جمع شدند و بىاختيار همه باهم شروع به گريه كردند. دو نفر على اكبر را برداشتند، يكى سرش را روى شانهاش گذاشت و ديگرى هم پاهايش را برداشت، من هم زير كمرش را گرفتم، چون علىاكبر آنقدر نحيف شده بود كه وقتى سر و پاهايش را بر مىداشتند، واقعا كمرش خم مىشد. از انتهاى اردوگاه به همين حالت او را وارد سلول كرديم.
ديدن اين صحنه اشك و ناله همه بچهها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را يك پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اكبر را داخل همان سلولى كه بايد بسترى مىشد برديم، ساعت نزديك 5بعد از ظهر بود و هركس بايد داخل سلول خودش مىشد، چون معمولا ساعت 5بعد از ظهر آمار مىگرفتند و بايد همه داخل سلولهايشان مىرفتند و درِ سلول را قفل مىكردند.
طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلولهايشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشكها جارى بود و همه با حالت معنوى كه اردوگاه را فرا گرفته بود، براى علىاكبر دعا مىكردند.
ما در آسايشگاه شماره سه اردوگاه بوديم. آسايشگاهها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فكر مىكنم فاصله بين دو طرف، بيش از صد متر بود. در آسايشگاه شماره پنج كه دو آسايشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:
يكى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بيدار مىشود و پير مردى كه هم سلوليش بود را بيدار مىكند، اين پير مرد، پدر شهيد هم بودند و همه برادران به او احترام مىگذاشتند. محمد او را از خواب بيدار مىكند و مىگويد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا دادند!
ايشان يك نگاهى به محمد مىكند و مىگويد: محمد خواب مىبينى؟! شما اين طرف در شرق اردوگاه هستى و على اكبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم كه همديگر را نمىبينيد! تا چه رسد كه صداى هم را بشنويد، شما از كجا مىگوييد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داد؟!
محمد مىگويد: به هر حال من خدمتتان عرض كردم، صبح هم خودتان خواهيد ديد.
صبحها معمولا درهاى آسايشگاه كه باز مىشد، همه بايد به خط مىنشستند و مأمورين بعثى آمار مىگرفتند. آمار كه تمام مىشد، بچهها متفرق مىشدند. آن روز صبح ديدم به محض اينكه آمار تمام شد، جمعيت به صورت سيلآسا به سمت همان سلولى كه على اكبر بسترى بود مىروند و همه فرياد مىزنند:
(آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داده است).
ما هم با شنيدن اين خبر، مثل بقيه به سرعت به سمت همان سلول رفتيم، ديديم:
بله! چهره على اكبر عوض شده! زردى صورتش از بين رفته و خيلى شاداب و بشاش و سرحال، ايستاده است و دارد مىخندد. برادرها وقتى وارد سلول مىشدند، در و ديوار سلول را مىبوسيدند و همينكه به على اكبر مىرسيدند، سر تا پاى علىاكبر را بوسه مىزدند و بعد بيرون مىآمدند.
به طور كلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورين بعثى اجازه تجمع نمىدادند، حتى مىگفتند: اجتماع
بيش از سه نفر يا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم ديدم، مأمورين بعثى مىآمدند و اين صحنه را مىديدند، آنقدر آن صحنه برايشان جالب بود كه حتى مانع تجمع بچهها نشدند.
صف طويلى از برادرانمان حدود 1400نفر درست شده بود كه مىخواستند علىاكبر را زيارت كنند. بنده هم وقتى رفتم و علىاكبر را زيارت كردم، از او پرسيدم: علىاكبر چىشد؟!
گفت: ديشب آقا عنايتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.
بنده آمدم بيرون و رفتم همان برادرمان محمد، كه خواب ديده بود را پيدا كردم و گفتم: جريان از چه قرار است؟! شما چه خوابى ديديد؟! چه كسى به شما در آن طرف اردوگاه چنين خبرى را داد؟!
محمد گفت: واقع مطلب اين است كه من از حدود سن 18 - 19سالگى، هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز آقا امام زمان عليه السلام را با صد مرتبه (إيّاك نعبدُ و إيّاكَ نسْتعين ) مىخواندم و مىخوابيدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط يك دعا مىكنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) است. و هيچ دعاى ديگرى غير از دعا براى فرج حضرت مهدى عليه السلام نمىكنم، چون مىدانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان عليه السلام آنچه از خير و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خيرى است -كه براى دنيا و آخرت خودمان مىخواهيم- يقينا حاصل مىشود. لذا مقيد بودم كه بعد از نماز آقا امام زمان عليه السلام براى هيچ امرى غير از فرج حضرتش دعا نكنم. حتى در زمان اسارت هم براى پيروزى رزمندگان و نجات خودم از اين وضع هم دعا نكردهام. تا اينكه ديشب وقتى علىاكبر را با آن حال ديدم، بعد از نماز آقا امام زمان عليه السلام شفاى على اكبر را از آقا امام زمان عليه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب ديدم:
(در يك فضاى سبز و خرّمى ايستادهام و به قلبم الهام شد كه وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام از اين منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به اين طرف و آن طرف نگاه مىكردم، تا حضرت را زيارت كنم. در همين حال ديدم ماشينى رسيد، در عالم خواب جلو رفتم، ديدم سيّدى داخل ماشين نشسته است. سؤال كردم كه شما از وجود مقدّس امام زمان عليه السلام خبرى داريد؟
فرمودند: مگر نمىبينى نورى در ميان اردوگاه اسراء ساطع است؟!
محمد مىگفت: آمدم جلو، نگاه كردم، ديدم بله! از همان سلولى كه علىاكبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت يك ستون به آسمان پرتوافشانى مىكند و تمام منطقه را روشن كرده است، يقين كردم كه آقا امام زمان عليه السلام علىاكبر را مورد عنايت و لطف قرار داده و علىاكبر شفا پيدا كرده است).
وقتى از خواب بيدار شدم، رفتم آن بزرگوار كه از نظر سنّى سالخوردهتر از بقيه برادران بود و همچنين پدر شهيد بودند را از خواب بيدار كردم و بشارت شفاى گرفتن علىاكبر را دادم.
بعد از اين گفتگو، بنده برگشتم و از علىاكبر جريان را سؤال كردم.
گفت: من در عالم خواب حضرت را زيارت كردم و شفاى خود را از ايشان خواستم. حضرت فرمودند:
(انشاء اللّه شفا پيدا خواهى كرد)
بعد از اين اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنويت، بىاختيار گريه مىكردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام شده بودند. يادم مىآيد: همان روز گروهى از طرف صليب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صليب سرخ جهانى هر دو ماه، يك هيئت به اردوگاه مىآمدند، نامه مىآوردند تا برادرها براى خانوادههايشان نامه بنويسند و بعد نامهها را تحويل مىگرفتند- تعدادى از دكترهايشان هم آمده بودند، اعلام كردند: ما آمدهايم افرادى كه بيمارى صعب العلاج دارند را معاينه كنيم و بنا است كه با مريضهاى عراقى در ايران معاوضه بشوند.
بنده يادم هست، آن روز صليب سرخ هرچه دعوت مىكرد تا آنهايى كه پرونده پزشكى دارند به آنها مراجعه كنند، هيچكس اقدام نمىكرد و يك جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاكم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان عليه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پيدا كرده بود كه احساس خطر كردم، به آنهايى كه مريض بودند گفتم: بايد مراجعه كنند.
بچه ها آمدند و گفتند: يكى از عزيزان كه چشمهايش ضعيف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب كردم، به آنجا رفتم، ديدم او را براى معاينه بردهاند ولى چشمهايش را باز نمىكند.
گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمىبيند؛ و گريه مىكرد. متوجه شدم كه ايشان مىگويد: چشمهايم ضعيف است، تا آقا امام زمان عليه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمىكنم.
يك چنين حالتى بر اردوگاه حاكم شده بود، من واقعا احساس خطر كردم. گفتم: همه بچهها بايد روزههايشان را بشكنند. هرچه گفتند: الآن نزديك به غروب است، اجازه بدهيد روزه امروز را تمام كنيم.
گفتم: شرايط، شرايطى نيست كه ما بخواهيم اين روزه را ادامه بدهيم، چون حالت معنوى بچهها حالتى شده است كه اگر بخواهند با آن حالت داخل آسايشگاه شوند، عدهاى از نظر روحى آسيب مىبينند.
الحمد للّه علىاكبر شفا پيدا كرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شكستند و به قدرى آن حالت، شدّت پيدا كرده بود كه تا آخر اسارت جرأت نكرديم بگوئيم برادران از اين روزههاى مستحبى بگيرند.
ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست
رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست
بر گرفتيم دل از غير تو جانا امّا
دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست
تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه
زغم عالم هستى همه رستيم اى دوست
جلوه كن جلوه ايا دلبر يكتا كه دگر
شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست
http://www.jamkaran.info/Page_View.aspx?id=26
http://forum.bazarnegar.com/index.php?topic=1288.0
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۴ ساعت 21:43 توسط یاسری
|